خرید بک لینک
كاشكي هاي كشكي -كاشكي يه لبخند گل و گشاد درشت هم تو پنهاي صورت من بود، با اون همه اعتماد به نفس درست و درمون!- كاشكي الان نفس گرم تو به صورتم مي خورد. يعني تا از فكر يه چيز بد بي خوابي به سرم مي زد و غلت مي زدم تو تختم، داغي گرم نفست آرومم مي كرد. - كاشكي زنده بودي، نه عين هميشه ت مريض! سالم! مي دوني چقده حرف داشتم كه بگم؟- كاشكي هيچ وقت به خودم دروغ نگفته بودم! - كاشكي خودمو بيش از اينها دوست ميداشتم پيش از اين! - كاشكي تن نداده بودم به هرچي كه منو مي برد و به جاش يه موجود ترسو به جا مي ذاشت. - كاشكي خودمو شناخته بودم قبل اينكه بخوام دنبال شناخت هاي ديگه برم. - كاشكي اين شب يه جوري صبح ميشد كه بلدِ حسرت خوردنش نباشم واسه شب ها و روزهاي پشت سر هم ديگه- كاشكي خودخواهيم، قاطي شعور بود؛ صبرم قاطي غرور! لازمه خودخواه بودن اما اگه شعورت برسه كي و كجا و چه طور! خوبه صبور بودن، اما نه هر صبري- كاشكي فردا، شكل هيچ ديروزي نباشه. + نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 1:42 توسط |

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

حالا فهمیده ام که رمانم چیز مزخرفی از آب در خواهد آمد، معمولاً وقتی این را می فهمم راحت تر می نویسم. یعنی تمام ابهتی که از خود انتظار داشته ام فرو می ریزد و در عوض طمطراق و شکوه ادبی، از خود انتظار به پایان رساندن یک قصه معمولی را دارم. با کلمه هایی معمولی و حادثه هایی معقول... خوردن قهوه برایم ممنوع است واگرنه بدم نمی آمد این لحظه ی رسیدن به این درک که در حال نوشتن چیزی بینهایت پیش پا افتاده و سطحی هستم را با یک فنجان قهوه جشن بگیرم. تصویر زیباتری دارد این جور جشن گرفتن تا اینکه به خودم بگویم احمق بیچاره خیال میکردی داری چیز مهمی می نویسی! طفلکی! چه باری بر دوشت بود! خوشحال باش! و حالا با فراغ بال فقط بنویس؛ بنویس و این لعنتی را تمام کن! تا ببینیم بعدش چه میشود! اما این لعنتی تمام نمی شود. داستان وقتی به کمرکش لحظه هایی می رسد که ادم از شعور و هنر خودش ناامید میشود و فقط قرار است ادامه پیدا کند، بدقلقی میکند؛ راحت و روان روی غلطک روابت نمی افتد. گیر کرده ام. می خواهم یوسف را اعدام کنم. در ملاء عام؛ می خواهم از زاویه دید خودش این اعدام شدن را بنویسم. از زیر چشم بند مشکی. اما از طرفی هیچ دلم نمی خواهد قضیه تبدیل بشود به بینایه ای له یا علیه اعدام در ملاء عام. میخواهم داستان بنویسم نه بیانیه. اخ داستان!! داستان! داستان حقیقی! شاید الان فقط باید همه چیز را رها کنم و یک داستان واقعی بخ

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

تمام شب تا صبح را بیدار بودم، فکر میکنم مغزم گنجایش اتفاقات این جهان را ندارد. بیم و وحشت آنچه که حتی نمیدانیم چیست جز اینکه صورت ظاهریش را از رسانهها و سیاستمدارن تحویل میگیریم، و بیم و وحشت آنچه که دقیقاً میدانیم چیست، همین زندگی شخصی سادهی پیش پا افتادهی خودمان که به شکل غیر قابل باوری تبدیل به یک بحران و بنبست شده است، به جانم ریخته بود. نمیدانم چه سحری است در تابش مستقیم نور از پنجره که آدم را از وحشتها نجات میدهد. آرامش آمدن یک روز دیگر شبیه هیچ چیز نیست. انگار آدمی نیازمند است که زمان ایستا نباشد. و نیازمند است به غریزهها و حاجتهای جسم خود تا بتواند فکرهای خود را رها کند یا دستکم آنها را منسجمتر... سلامهایی که به هم میگوییم، یک فنجان چای داغ، گرم کردن تکهای نان و نیاز قطعی به جرعهای آب برای نوشیدن، نوعی عدالت به شمار میآید! دانستن اینکه عمر میگذرد و لحظه پایدار نیست...

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

یه کاری داشتم؛ به یه کسی باید زنگ میزدم؛ یه چیزی رو باید پیگیری میکردم؛ درست یادم نمیاد؛ میشینم یه گوشه و یه لحظه فکر میکنم. چه عجیبه فراموشی! چه خوبه ذهن آروم! بیخیال! حوصلهم نمیشه بگردم ببینم چی فراموشم شده. یه لیوان چایی واسه خودم میریزم. فکر نکنم دونستن اینکه چی یادم رفته حالم و بهتر کنه. از اینکه بخوام بگم حالم خوب نیست خوشم نمیاد. از اینکه دروغ بگم هم خوشم نمیاد. چه چیزهای عجیبی برای ما آدم ها ارزشه! این آموزه که " هر گز دروغ نکو" کجای زندگیهای پیچیده ی بشری جا میگیره؟ به جز اینکه با یادگرفتنش از چیزی که هستیم متنفرمون کنه چی نصیبمون شده؟ حالا نمیخوام بگم خیلی پایبند به اخلاقم اما این اخلاقی که چیزایی ازش رفته تو کله ی من و بیرون نمیاد و داره منو خفه میکنه. گاهی خودمو میزنم به اون راه که بابا جون، این چیزی که تو اهلش نیستی بی اخلاقی نیست، معیارهای کج و کوله ی بورژوازی پاشو گذاشته رو خرتناق تو و داره خفه ت میکنه. تو هم به اندازه همه آدمها از این معیارها داری فرار میکنی همین. البته که از زری جون و پری جون و قمر جون و گلپر جون، ظاهراً آدم بده تری اما اونام جای تو بودن همین بود آش و کاسه شون. فک کنم این جوری فکر کردن مال آدمیه که رد داده؛ آدمی که هیچ جوره نمی تونه خودش رو توجیه کنه و دوراه براش بیشتر نمونده چکوندن یه گلوله وسط کلهی صاب مردهش و راحت شدن از شر وجدانش یا راه

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

یک: زلزله من از فاجعهها متاثر میشوم. خیال میکردم اغلب مردم هم همین طور هستند. اما دیدم نه، عدهای از فاجعههایی که برای خودشان رخ نداده باشد جک میسازند. دو: یک داستان کوتاه از پروست تصور میکنم پروست همزمان ما بود، توی گروه داستان قرار بود داستان کوتاهش را نقد کنیم. طفلک پروست!! زیر دست و پای نقد رفقای داستان نویس امروز با این سلیقه های عجیب، له میشد. سه: عشق چیز غریبی است عشق، تو را میبرد تا تب و مرگ و از همان جا دوباره باز به مدد نیرویش نجاتت میدهد. چهار: اداره زندانی برای زنده به گور کردن روح... انتحار، خود کشی، دق مرگ شدن پنج: دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی امان از دل همیشه تنگ

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

خواب ها!!! خواب هاي بونوئلي؛ اين روزها خواب ها بيچاره ام كرده اند! تصوير پشت تصوير، تراكم عجيب شخصيت ها و احساسات و تكان خوردن هاي من بعد از بيداريِ بلافاصله از اين روياهاي عجيب، سبب مي شود كه نتوانم در بيداري روي چيزي متمركز باشم جز همان خواب هاي مغشوش.... خواب ماهي هاي غول پيكر توي رختخواب، گوينده اخبار در استوديي شبيه توالت، حاج عمه ي مومنه ي از دنيا رفته در پيست رقص، سلفي گرفتن با حضرت خضر، خريدن منار جنبان، مقام سلطنتي حمل تاج ملكه اي را داشتن و سيگار كشيدن به جاي ناتالي پورتمن در لئون حرفه اي و... آدم هميشه فكر مي كند كه طاقتش تاق شده است اما بعد در كمال تعجب مي بيند كه فرداروز هم همان گونه خواهد زيست كه همه روزها... حالا خواب هايم به من هشدار مي دهند پس از هشدارهايي كه جسمم داده است اين اواخر؛ خواه پند بگيرم و خواه ملال ، چيزي كه عيان است اين است كه شدت هشدارها روز به روز و لحظه به لحظه دارد بيشتر مي شود؛ چند سال پيش پزشكي به جديت گفت چاره كار بسياري از آدم ها اين روزها change life style است؛ و امروز با خودم مي گويم چاره كار تو change life است!!! چاره اي كه زمان زيادي از انقضاي موعد مقررش گذشته است و دست نجنباني براي هميشه دير مي شود.پ.ن: بايد بگويم باران بالاخره تشريف آورد، بس خفه سالي است همه جا... احتياج دارد آدميزاد به آرامش آغوش معشوق، هر شب، بي برو برگرد! گفتم كه نگفته

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

حالا دیگر میدانم چه جور آدمی هستم و همین برایم کافی است. تسلیم شدن، و ترسیدن... از بعضی ها واژه بیشتر از بقیهی آنها کار میکشم. انگار بیشتر توی ذهن حک شده باشند یا بیشتر به آنها عادت داشته باشم. دیروز، دیروز، دیروزها... به دیروزها که فکر میکنیم جرات فکر کردن به فرداها از ما گرفته میشود؛ دفیدن آقا رضای براهنی روی برگهای سیاه یک شعر در فیلم بیسر و ته پسرش و نوشتههای بیسر و ته من... سردرد، فقدان و یاس... از این همه یاس درتعجبم! از این همه مرور ملالت بار... و توی ذهنم کلمات و آدمها مثل ملغمهی درهم جوش بینظم و ترتیب، دور، دور، دور میخورد... این اواخر داستانی خواندم که مثلاً میخواست به واقعیت رخ داده پایبند باشد؛ محدود بود به ذهن دو قطبی ویرجینیاوولف و دورههای افسردگیاش، تا آن لحظهای که عاقبت کار از کار گذشت... همهاش به آن لحظهای فکر میکنم که کار از کار میگذرد، مثل ویرجینیا خودم کار را از کار میگذارنم؛ بیشک کار ساده ای نیست فقط شاید آن سندروم به کمک آدم بیاید، همان سندروم که ویرجینیا داشت و من دلم میخواست که تمام و کمالش را داشته باشم؛ سندروم جنون ادواری به شکل مطلق؛ نه این جنون ادواری کم مایه و اندک که به جای تمام کردن مطلق کار، فقط و فقط مرا فلج میکند در انبوهی از فکرها و چنبرهی مارهای اندیشه...

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

شاید درون من هم یک اشویتس خصوصی وجود داشته باشد، جایی که در آن کسانی را به مرگ محکوم میکنم، مسئله این نیست که چه جور انسانی هستم، مسئله تطابق است، من باید با معیارهایی تطابق داشته باشم که منافع و بقای جمع را تضمین میکند و بر ضد کسی نیست، برای همین قانون را به وجود اورده اند، برای اینکه آشویتس خصوصی ام را بگذارم همانجا در درونم بماند و هرگز بروز و ظهور پیدا نکند اما من دائم در حال سوختن در آشویس های خصوصی شما هستم، جهنمی که درست کرده اید زیرا بهشتتان طبقاتی است و من از هیچ طبقه ای نیستم که به بهشت شما در بیایم. زیرا من از نظر شما موجودی هستم که باید پاکسازی شود، در یک آشویتس خصوصی که هلیتر کوچولوی درون شما به پا کرده است. شما به هیتلر درونتان می نازید و به خود این اجازه را می دهید که آدم ها را معدوم کنید؛ مثل پس ماند، مثل زائده های بسیار، قانون برای شما وجود ندارد چون شما نویسنده آن هستید...

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

یک: پرهیز از شهوت کلام! این قراری است که با خودم گذاشته ام، فکر کنم توی یک هفته گذشته موفق هم بوده ام! اما گاهی، هنوز مقاومت ناپذیر است اظهار نظر نکردن و گوش سپردن دو: دوست دارم این بخش را با حداکسر غلت های املاعی و انشاووی بنویسم. این روزها چیظی دارد خفه ام میکند. در نظم دیگران قرار گرفتن!!!! ... انقدر متهم به بیدقتی و لاابالیگری شده ام توی کار که دارم بالا می اورم... ای ن هم نمونه بارظ طهوع ع ع ع ع م از اینکه از صبح تا شب حواسم به چیزهایی باشد که باعث میشوند انگ خنگیییی بچسبد روی پیشانی ام و ولم نکند.... چقدر بد است که با من مسل یک خنگ رفتار می شود و چقدر بد است که دارم کم کم باور میکنم که خنگم سه: دنیای کافکا را باید یک بار با درک شخصی خود خواند و یک بارهم با زاویه دید کوندرا؛ کوندرا می گوید در دنیای کافکایی شما یک محکوم ابدی هستید اما دنیای کافکایی را کافکا خلق نکرده، بلکه کافکا یک کاشف است او ساز و کار نظام های اجتماعی را کشف کرده است... کافکای کاشف!!! چنبره نظام های اجتماعی اختاپوس وار پیش از کافکا هم بوده اند اما کافکا آن را کشف کرد و به ما نشان داد! چهار: مسئله به هیچ وجه داشتن پشتکار نیست! موفقیت متضمن شعور است و بس! فهمیدن اینکه کی باید کلاه از سر برداشت و بدرود گفت.

برچسب: پرررراکنده, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 13:17

صفحه بندی